تبليغات X
صرافی اعتماد
رطوبت ساز صنعتی
تاريخ : 17 آبان 1396 | 21:03 | نویسنده : lafzan | بازدید : 93

فریدون مشیری

فریدون مشیری ، شاعر برجسته معاصر ، در ۳۰ شهریور سال ۱۳۰۵ ­در تهران به دنیا آمد .

مشیری سرودن شعر را از ۱۵ سالگی آغاز کرد .

اولین مجموعه شعرش تشنه طوفان نام داشت که در سال ۱۳۳۴ منتشر شد .

او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد .

حاص این ازدواج دو فرزند به نام های بابک و بهار بود .

مشیری در ۳ آبان ۱۳۷۹ بر اثر بیماری سرطان در ۷۴ سالگی در تهران درگذشت .

در ادامه چند شعر کوتاه از فریدون مشیری ، شاعر فرهیخته کشورمان بخوانبد .

نایافته

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

اندوه ، که خورشید شدی ، تنگ غروب

افسوس ، که مهتاب شدی وقت سحر

غروب نابهنگام

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی ،

جهانی عشق در من آفریدی ،

دریغا ، با غروب نابهنگام ،

مرا در دام ظلمت ها کشیدی .

مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد ،

به من درس محبت یاد میداد .

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد .

ماه و سنگ

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،

سراغ تو را از خدا می گرفتم .

و گر سنگ بودم، به هر جا که بودی ،

سر رهگذار تو جا می گرفتم .

اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی ، مرا می شکستی .

اوج

ای ره گشوده در دل دروازه های ماه !

با تو سن گسسته عنان ، از هزار راه ،

رفتن به اوج قله مریخ و زهره را تدبیر میکنی ،

آخر به ما بگو

کی قله بلند محبت را تسخیر میکنی ؟

غیر از مهر تو

ای عشق به جز تو همدمی دارم ؟ نه

یا جز غم تو ، دگر غمی دارم ؟ نه

با این هه زخم های کاری که زدی

غیر از مهر تو مرهمی دارم ؟ نه

مرگ در مرداب

لب دریا رسیدم تشنه ، بی تاب ،

ز من بی تاب تر ، جان و دل آب ،

مرا گفت : از تلاطم ها میاسای !

که بد دردی است جان دادن به مرداب !

در بلندی های پرواز

زمان در خواب و دریا قصه پرداز ،

خیالم در بلندی های پرواز ،

ز تلخی های بی پایان ، می رسیدم

به شیرین شگفتی های آغاز !

دریا و خورشید

سر از دریا برون آورد خورشید

چو گل ، بر سینه دریا درخشید

شراری داشت ، بر شعر من آویخت

فروغی داشت ، بر روی تو بخشید !

هیچ و باد

هیچ و باد است جهان ؟

گفتی و باور کردی ؟

کاش ، یک روز ، به اندازه “هیچ”

غم بیهوده نمی خوردی !

کاش ، یک لحظه ، به سرمستی باد

شاد و آزاد به سر می بردی !

دلی از سنگ می خواهد

خروش و خشم طوفان است و دریا

به هم میکوبد امواج رها را .

دلی از سنگ میخواهد ، نشستن

تماشای هلاک موج ها را !






امتیاز : 2


طبقه بندی: ،
,

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
نام شما:
ايميل :
سايت :
متن نظر :
نظر بصورت خصوصی ارسال شود